X
تبلیغات
رایتل

افسونگر دلها

چون زمزمه رود و چو آوای شباهنگ . .. افسونگر دلها بود افسانه دشتی...

شنبه 16 خرداد 1388 ساعت 05:43

وصیت نامه / مفتون دشتی

پس از مرگم ز راه دوستداری

بکن جانا به قبرستان گذاری

مزارم جستجو کن زان میانه

بود بر تربت من این نشانه

همان تربت که دیدی از گل وی

گل حسرت زده سر بر دل وی

یقین دان این بود قبر من زار

که در خاکم به هجرانت گرفتار

به بالینم نشین و نوحه سر کن

گل قبرم ز آب دیده تر کن

بگو برخیز ای ناشاد رفته

رفیقان را همه از یاد رفته

روا نبود که تو در خاک پنهان

به بالین تو من با چشم گریان

به حق نرگسان پر خمارم

که اکنون در فراقت اشکبارم

بدین آهم که رفته تا به عیوق

به اشک عاشقان بر قبر معشوق

به حق عهد و پیمانی که بستیم

به آن ساعت که با هم می نشستیم

مگر مهر و وفا بدرود کردی

که با یاران جدایی زود کردی

بدین حالت بیامرزد خدایت

شده عهد و وفای من ز یادت

بدین زلف پریشانم که برخیز

بدین چاک گریبانم که برخیز

نباشد رخصتم در بازگشتن

در این عالم دمی با تو نشستن

ولی اندر لحد با حالت زار

بگویم در جوابت ای وفادار

به طفلی عاشق روی تو گشتم

اسیر دام گیسوی تو گشتم

بسی سختی که در عشق تو دیدم

بسی تلخی که در هجرانت چشیدم

بسی شبها به بیداری سحر شد

بسی جاری به رخ خون جگر شد

به دل می کاشتم بذر وصالت

ولی نومید مردم در خیالت

نگشته آتش عشق تو خاموش

نباشد عهد و پیوندم فراموش

شده این قبر جا و منزل من

ولی داغ تو مانده بر دل من

نباشد آتش اندر مسکنم را

ولی هجر تو می سوزد تنم را

به امید وصالت ای وفادار

بخوابم تا شود محشر پدیدار

چو روز حشر شد برخیزم از گل

کفن در گردن و عشق تو در دل

به دستم نامه ای چون جعد مویت

دو چشمم باز اندر جستجویت

اگر پرسندم از چه مذهب هستی

بگویم مذهب من دل پرستی

ز جنات نعیم و حور و غلمان

بود مفتون کفایت روی جانان

مفتون دشتی