X
تبلیغات
رایتل

افسونگر دلها

چون زمزمه رود و چو آوای شباهنگ . .. افسونگر دلها بود افسانه دشتی...

پنج‌شنبه 5 آذر 1388 ساعت 14:25

که میدانی تو

آرزوی من همان است که میدانی تو

اسم تو ، ورد زبان است که میدانی تو

حتم دارم که کسی با خبر از دردم نیست

راز من باز نهان است که میدانی تو

حاجتی نیست بیان گردد هی حال درون

رنگ رخسار عیان است که میدانی تو

تمبر عمر به دست تو چو باطل نشود

زندگی ، مفت گران است که میدانی تو

طنز تلخی است چرا قصهء عمر گذران

زندگی باز روان است که میدانی تو

رفتن و رفتن و آخر نرسیدن هرگز

قسمت ما به جهان است که میدانی تو

«از افق جرینگ جرینگ صدای زنجیر می اومد»

پریا ، فصل خزان است که میدانی تو

مثنوی مدح تو بوده است و غزل تکریمت

در سماع رقص کنان است که میدانی تو

همچو گرگی که به گله زده بد وقت سحر

از پی ام مرگ دوان است که میدانی تو ....

ح.د