X
تبلیغات
رایتل

افسونگر دلها

چون زمزمه رود و چو آوای شباهنگ . .. افسونگر دلها بود افسانه دشتی...

جمعه 27 آذر 1388 ساعت 06:24

لحظه موعود

خسته خورشید از هجوم گرگها

در میان دشت خون استاده بود

دست دریا آنطرفترها ز او

در میان ماسه ها افتاده بود

آخرین سرباز لشکر، اصغرش

بر فراز دست وی جان داده بود

بر لبش قرآن کلام آخرین

بهر دیدار خدا آماده بود

آخرین شاهنشه آل کساء

جان به کف در راه حق بنهاده بود

جوشش می ، موج دریای وصال

لاجرم در دل هوای باده بود

بسته سرو قامتش ، قد قامتی

قتلگاه او چونان سجاده بود

بر گلوی نازنینش جد او

بوسه های پی به پی بنهاده بود

از ازل بهر چنین روز عظیم

مادر گیتی ، ملک را زاده بود

مانده بی پاسخ چو هل من ناصرش

بانگ سیوف ٌ خذینی داده بود

***

دشت غمبار و غبار آلود بود

اینک اینک لحظهء موعود بود

سهمگین تیر خزان بر قلب عشق

نی زره مانده به تن ، نی خود بود

حسین دشتی