افسونگر دلها

چون زمزمه رود و چو آوای شباهنگ . .. افسونگر دلها بود افسانه دشتی...

شنبه 25 فروردین 1397 ساعت 07:32

دیوار

سنگ روی هم زدی ، دیوار شد

کوچه ها بن بست و ناهموار شد

یک نهالستان غم بر جان من

شاخه های غصه اش پربار شد

درد میزد همچو نبضی تند تند

از فراق گل ، دلم بیمار شد

مرگ می بارید از چشمان تو

وآن خیابانها پر از مردار شد

جای می در جام من سرکه مریز

ساقی ما این زمان هوشیار شد

یاوری پیدا نگردد در جهان

غیر ساقی که مرا غمخوار شد

بی حدیث عشق ،گنگ است این جهان

بر لبانم نام هو گفتار شد

کافرم بر هر چه غیرمهر هو

بعد از هو ، زردشت خوش پندار شد

سرسلامت باد کیخسرو از آنک

شاه شاهان ، کورش دادار شد

کاش پیدا میشدی کاوه ی دگر

تا که با ضحاک دون پیکار شد

شه فریدون دگر ایکاش بود

سوشیانتی بر جهان سالار شد

اسم اعظم و آن ید بیضا چه شد ?

وآن عصایی که مثال مار شد

سایه سرو سهی ام آرزوست

بعد از آنکه با ستم پیکار شد

تا توانی غصه از دلها ببر

اشک از دیده ام چونان جوبار شد ..

ح.دشتی