یک جرعه می خواهم ز دریای لبانت
یک گوشه دنجی زقلب مهربانت
ما را به لب جز نام تو ای نازنین نیست
نام من آیا هست بر ورد زبانت ؟
رخصت بده تا جان به پای تو فشانم
بگذار تا عاشقترین عاشق بمانم
امروز را با یاد تو سر کرده بودم
بحر دلم را پر ز اخگر کرده بودم
صبح از چه رو ژاله به برگ گل نشسته ؟
چشمان خود دریای احمر کرده بودم
مهرت بریده طاقت و برده امانم
ذکری مقدس گشته نامت بر زبانم
یاری بده ای عشق ما را بار دیگر
نگذار چشمانم بماند خیره بر در
راهی نشانم ده به سوی کوی جانان
بر سر بنه ای عشق ما را تاج و افسر
می گویمت بار دگر ای مهربانم
جز نام پاکت نازنین نامی ندانم
ح.دشتی
شعر بسیار زیبایی بود

خشوحال میشم به منم سر بزنی ونظراتم بگی
سلام
مرسی
لطف دارید
حتما به دیدارتون میام