احساس می کنم که دلت با من آشناست
چون چشمه ای که صاف و زلال است و بی ریاست
احساس می کنم که دلت عاشق است و پاک
گویا که تحفه ای از جانب خداست
در کنج دل اگرت جای داده ام
ز آنروست که مهربانی تو همچو کیمیاست
تو از کدام قبیله ای که چنین پاک و بی غشی
الماس لبخند تو والاتر از طلاست
آه ای طبیب دل محزون من ببین
دیری است که دل به عشق شما سخت مبتلاست
درمان بکن به مرهمی ای یار درد ما
گر پر کشم خون من ای یار با شماست .
حسین دشتی
مهرتان را سپاس